کوچه علی چپ

شعر و نوشته های طنز و جدی محمد شیرازی

سال به سال،قدر عافیت (چاپ شده در ویژه نامه نوروزی روزنامه کارون.27 اسفند 92)

اصولا و در راستای مثبت اندیشی-که دایره اش  در میان هم وطنان گرامی،از "ان شا الله خیر است"در هر بلایی که سر آدم می آید تا "خدا رو  شکر که گاوها پرواز نمی کنند" در هنگام مشاهده ی سقوط  آثار هضم پرندگان روی لباس شان مشهود است- یادداشت بهاریه ی سالی یه روزه ای را که پیش رو دارید؛نباید با مثلا "سال به سال دریغ از پارسال" شروع کرد.مخصوصا سال ِپس ِسری مثل 92 که نصف اولش به ذوق ناشی از خداحافظی محمود از صندلی اش گذشت؛نصف دوم به هول ِ حاصل از سلام و احوالپرسی ِحسن و حسین!

سر ِآخر هم مطابق ِ روال ِ حاکم بر پیشانی نوشت مان و در راستای فرمایش اجداد گرامی دائر بر همان "سال به سال..." بالایی،رسیدیم به سبد کالا و صف توزیع اش که بی خرج و مخارج و ماشین ِ زمان و...هم یاد و خاطره ی صفهای کوپونی –یا به قول امروزی ها-کالابرگ  دهه ی 60 را زنده کرد؛هم اجداد مذکور را تا پشت ِ هفتم،جلوی چشم مان آورد!

الته ناگفته پیداست که هدف طراحان گرامی توزیع سبد فوق و سایر دست اندر کاران و در راسش ریاست محترم جمهوری؛چیزی جز همین نبود وگرنه به قول قدیمی ها،بر همگان واضح و مبرهن است که دو قوطی پنیر و دو بطری روغن و دوتا مرغ،نه ربطی به عید و عیدی دادن و آجیل و  لباس شب عید دارد؛نه اصولا با توجه به زمان توزیع اش، تا آن موقع چیزی ازش می ماند،نه اگر هم ماند،به درد جلوی مهمان گذاشتن می خورد!

خود ِشما هم بهتر از ما دیدید که پارسال همین موقع وقتی عیدانه ی ِ 85 هزار تومنی ِدولت رفت به حساب سرپرستان خانوار و هرکی هر چی خواست خرید؛چقدر شب عید ِبی شو ر وحال و کسل کننده ای داشتیم و صد البته "قدر عافیت کس داند که به مصیبتی گرفتار آید" و هزار البته منظور ما از "عافیت" در مصراع بالا، "عیدانه" و مقصود از "مصیبت" ،"سبد کالا"ست.چراکه ما عاقل تر از آنیم که بعد از این همه سال تاریخ خواندن و سرو کله زدن با سرگذشت گذشتگان ِ آب از سر گذشته مان، فکر دیگری بکنیم یا مثلا خدای نکرده فکر شما را جایی ببریم.

بر همین اساس و در شرایطی که سال ِمارِ گذشته که مثلا قراربود مال نصیب مان بشود، کم مانده بود از جیب مان برای دولت محترم خرج کنیم و صد هزار البته خود شما بهتر از ما می دانید که شب دراز است و قلندر بیدار و به ضرس ِ قاطع در سال 93 و با اجرای  فاز دوم هدفمندی نصف بیشترمان با انصراف از دریافت یارانه ، به همینجا  می رسیم و بعید نیست جریمه هم بدهیم؛ از صمیم قلب آرزو می کنیم اسب ِ سال ِ تازه بر اثر عوارض ناشی از اصابت نیش ِ سال کهنه با  هن وهن و لنگی پا به زندگی مان نگذارد و در آستانه ی فصلی گرم،به زمین گرم مان نزند!

باقی بقایتان!

 

 

[ پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ] [ 19:5 ] [ محمد شیرازی ] [ ]
کتاب دستانت (ترجمه ی شعر کتاب یدیک نزار قبانی)

با سلام و پوزش برای  تاخیر ناخودآگاه ناشی از پدیده ی "پرش ویندوز" و البته تبریک روز بزرگداشت حافظ،یکی دیگر از ترجمه هایم را تقدیم نگاهتان می کنم.

 كتاب يديك

ففيه قصائد مطليةٌ بالذهب 

وفيه نصوصٌ مطعمةٌ بخيوط القصب
وفيه مجالس شعرٍ 
وفيه جداول خمرٍ 
وفيه غناءٌ 
وفيه طرب
يداك سريرٌ من الريش.. 
أغفو عليه، 
إذا ما اعتراني التعب 
يداك.. 
هما الشعر، شكلاً ومعنىً 
ولولا يداك.. 
لما كان شعرٌ 
ولا كان نثرٌ 
ولا كان شيءٌ يسمى أدب

كتابٌ صغيرٌ.. صغير.. 
فمنه تعلمت، 
كيف النحاس الدمشقي يطرق 
كيف تحاك خيوط الحرير
ومنه تعلمت، 
كيف الأصابع تكتب شعراً 
وأن حقولاً من القطن 
يمكنها أن تطير.. 

كتاب يديك، كتابٌ ثمين 
يذكرني بكتاب (الأغاني) 
و (مجنون إلزا)
وبابلو نيرودا، 
ومن أشعلوا في الكواكب 
نار الحنين.. 
كتاب يديك.. 
يشابه أزهار أمي 
فأول سطرٍ من الياسمين
وآخر سطرٍ من الياسمين
يداك.. 
كتاب التصوف، والكشف 
والرقص في حلقات الدراويش 
والحالمين.. 
إذا ما جلست لأقرأ فيه 
أصلي على سيد المرسلين... 

كتاب يديك 
طريقٌ إلى الله 
يمشي عليه الألوف من المؤمنين 
وبرقٌ يضيء السماء 
كتاب يديك، كتاب أصولٍ 
وفقهٍ.. ودين 
تخرجت منه إماماً 
وعمري ثلاث سنين... 

كتاب يديك 
يوزع خبز الثقافة كل نهارٍ 
على الجائعين.. 
ويعطي دروس المحبة للعاشقين 
ويلمع كالنجم، في عتمة الضائعين 
وكنت أنا ضائعاً، مثل غيري 
فأدركت نور اليقين
حديث يديك، 
خلال العشاء 
يغير طعم النبيذ 
وشكل الأواني
أحاول فهم حوار يديك 
ولا زلت أبحث عما وراء المعاني 
فإصبعةٌ تستثير خيالي 
وأخرى تزلزل كل كياني
حمامٌ 
فمن أين هذا الحمام أتاني؟ 
و (موزارت) يصحو.. ويرقد 
فوق مفاتيح هذا البيان 
ويغسلني بحليب النجوم 
وينقلني من حدود المكان

لماذا أضيع 
أمام يديك اتزاني؟ 
إذا ما لعبت بزر قميصي 
تحولت فوراً، 
إلى غيمةٍ من دخان...
فمن أين هذا الحمام أتاني؟ 
و (موزارت) يصحو.. ويرقد 
فوق مفاتيح هذا البيان 
ويغسلني بحليب النجوم 
وينقلني من حدود المكان

لماذا أضيع 
أمام يديك اتزاني؟ 
إذا ما لعبت بزر قميصي 
تحولت فوراً، 
إلى غيمةٍ من دخان...

 

کتاب دستانت..سرشار است ازاشعار زرنگار 

و قصه هایی دارد از جنس ابریشم

و در آن..برپاشده  مجلس شعر و شراب

و پُر از موسیقی و شادی و دست افشانی است

دستان تو بالشی از پَر ِ (قو) است که بر آن می آرامم

هنگامی که خسته تنم!

دستان تو،ظاهر و باطن،عین شعرند

و اگر دستان تو نبود؛نه نشانی بود از شعر و نثر

و نه هر چه بتوان گفت: "ادبیات"!

 

 (دستان تو) کتابی کوچک بود..که آموختم از درونش

چطور.. مسگران ِ بازار شام،در کار ِمسگری اند؟

و چگونه تار و پود ابریشم به سخن در می آیند؟!

چگونه سرانگشتان به نگارش شعری می پردازند؟

و چطور.. پنبه زاری در اندیشه ی پرواز است؟!

 

کتاب دستان تو..کتابی ارزشمند است

که مرا یاد کتاب "اغانی" می اندازد

یادِ "مجنون ِ السا" و "پابلو نرودا"

و تمامی آنها که زیر این ماه و ستاره؛ شعله ور کردند آتش عشق!

 

کتاب دستانت..همچون گلهای مادرم اند

همان که سرتا پا یاسمن است

دستان تو..کتاب صوفی گری است  و کشف و شهود

 پاکوبی و دست افشانی در حلقه ی درویشان  و رویابینی!

همانجا که هر وقت وارد می  شوم تا که درسی بخوانم

فرستم درود و سلام ، به آن سرور ِجمله پیغمبران!

 

کتاب دستانت..راهی سمت خداست

 که  هزاران مومن رهرو آن اند

و نوری است روشنگرِ آسمان

کتاب دستانت..کتاب اصول دین است و فقه 

همان که  سه ساله..امام همین دین و آیین شدم!

 

کتاب دستانت..هر روز..می بخشد نان فرهنگ،بر هر چه گرسنه است!

 همه ی عاشقان دنیا را درس محبت می آموزد

و چنان ستاره..درخشان است درظلمت گم شدگان!

و من ام گمشده ای چون دیگر مردم،که رسیده به نور یقین!

حکایت دستانت..وقت شام..دیگرگون می سازد طعم شراب و شکل ظروف

می خواهم به راز ِ گفت و شنود دستانت پی ببرم

در حالی که هنوز...سرگردان آن سوی معنای کلمات ام

اما یکی از انگشتانش ذهنم را مشغول خود کرده

و یکی دیگر لرزه به جانم افکنده!

 

و آن کبوتر ..از کجا آمد؟

وقتی "موتزارت" روی صفحه ی پیانو مشغول موسیقی بود و آواز؟

همان که  با شیر ستاره شست و شویم داد!

و به آن سوی زمان و مکانم برد؟!

 

چرا پیش دستان تو گم شدم؟

چرا تا  رسید ..به دگمه ی پیراهنم دستت

یک باره شدم ابری از دود ؟

آن کبوتر از کجا آمد؟...

........

........

........

 

چرا رفت ازدست سنگینی و با وقاری ام؟

پیش دستان تو؟

چرا  تا رسید ..به دگمه ی پیراهنم،دستت

 یک باره شدم ابری از دود ؟

.....

.....

.....

 

پی نوشت ها:

"اغانی":اثری ارزشمند از ابوالفرج اصفهانی شامل برگزیده ی آوازها،اشعار،اساطیر و موسیقی عربی تا قرن سوم هجری

"مجنون السا":از مجموعه اشعارعاشقانه ی  لوئی آراگون شاعر فرانسوی قرن 19 و 20

"پابلو نرودا":شاعر انقلابی اهل شیلی و برنده نوبل ادبیات در سال 1971

[ شنبه بیستم مهر 1392 ] [ 22:55 ] [ محمد شیرازی ] [ ]
گودرز،خلعتبری و دیگر هیچ...(طنز فوتبالی!)

از آنجا که به قول قدیمی ها، "راقم این سطور" یعنی شخص "آدم حسابی" با وجود تلاشهایی که داشته ام؛ هنوز به سطح معروفیت جناب مرتضی احمدی،استاد پیش پرده خوانی و نمایش و صاحب صدای جادویی "روباه مکار" در کارتون پینوکیو نرسیده ام؛که عالم و آدم بدانند چه پرسپولیسی ِسفت و سختی هستم،مجبورم همینجا و اول کار اعتراف کنم تا در ادامه و دور از جان جمع؛معدود استقلالی های موجود،از خودشان حسابم نکنند.

لازم به ذکر هم هست که ما پرسپولیسی ها بر خلاف هواداران  اردوی رقیب، "کیش شخصیت" نداریم که وقت انتقاد،دست و دلمان بلرزد که مبادا حرفمان به گوشه ی قبای نداشته ی تیم بر بخورد و مشکلی درست کند.نمونه اش هم  هشت ِ سابقمان،معروف به جادوگر، که وقتی دیدیم بلاتشبیه عین شراب،ضررش از نفعش بیشتر است؛دل از نام نبرده ی فوق کندیم و به راه باز و جاده ی دراز هدایتش کردیم که در نتیجه سر از تراکتور سازی درآورد. همینجا هم به قول فیروز ِسریال ِ دودکش،به ضرس ِ  قاطع می گوییم که به آخر فصل نرسیده؛ بلایی سر مربی شان مجید خان جلالی می آورد که نامبرده اعلام می کند:اینجا یا جای من است یا این!

در همین راستا و به منظور جلوگیری از گزیده شدن دوباره از یک سوراخ –که به فرمایش پیامبر عزیزمان از نشانه های مومن است- باید به "مورد عجیب خلعتبری" اشاره کنیم که اگر جلوی بازار گرمی های خودش و بعضی دور و بری ها – و در راسش حسین هدایتی معروف به عابر بانک – را نگیریم؛هیچ بعید نیست خدای نکرده بلای استقلال سرمان بیاید که بابت هشتی که به سپاهان دادند،6 میلیارد،بلکه هم بیشتر، خرج ِ "آندو" (تیموریان و نکونام) کردند تا به خیال خودشان کم نیاورند.

شایان ذکر است که یکی دو ماه پیش،خلعتبری مذکور در فصل نقل و انتقالات سر از عجمان امارات درآورد که ناگفته پیداست صلاح مملکت خودش بود و به ما هم غیر مربوط ! اما کم کم بعضی از دوستان متخصص در برقراری وصلت میان گودرز و شقایق، یادشان افتاد که چون به قول خودشان،اسم لیگ امارات مذکور،"خلیج عربی" است؛فلذا بازی کردن ایرانی ها در آن، بلا تشبیه از رویارویی ورزشکاران ما با تیمهای رژیم صهیونیستی هم بدتر است و باید هر طور شده جلویش را گرفت.

این شد که این وسط مسئولان تیم اماراتی هم موقعیت را برای گرفتن ماهی از آب گل آلود و فروختن گنجشک رنگ شده  به قیمت قناری مناسب دیدند و روی نامبرده یک میلیون دلار قیمت گذاشتند که در این اوضاع ِ "برنج اینجا کیلویی خون ِ بابا"،معادل سه میلیارد تومن است،بلکه هم بیشتر!

حالا بماند که بعضی ها پای رئیس جمهوری ِ هنوز روی کار نیامده ،دکتر حسن روحانی را هم وسط کشیده اند تا با انداختن نامبرده در رودر واسی! پول این جابجایی را از خزانه ی تازه خالی تحویل داده شده ی دولت قبلی به فعلی تامین کنند که همینجا و از صمیم قلب امیدواریم جناب دکتر– حتا اگر از من و استاد مرتضی احمدی هم پرسپولیسی تر باشد- به قول هم وطنان شوشتری، یک نَه بگوید و نُه ماه شکمش (حالا شما فکر کن قرض و قوله از بانک مرکزی) را دنبال خودش نکشد!

[ جمعه یازدهم مرداد 1392 ] [ 20:55 ] [ محمد شیرازی ] [ ]
زبان و واژه یعنی تو...(ترجمه شعر "انت اللغه" نزار قبانی)

از این پس و بنا  به پیشنهاد استاد عزیز جناب سپیدنامه، نخست متن عربی اشعار و سپس برگردان آن را به فارسی می آورم.تا جه قبول افتد و... 


أنت اللغة

أريد أن أكتب لك كلاما
لا يشبه الكلام...
و أخترع لغة لك وحدك
أفصلها على مقاييس جسدك
ومساحة حبي..
أريد أن أسافر من أوراق القاموس
وأطلب إجازة من فمي..
فلقد تعبت من استدارة فمي..
أريد فماً آخر
يستطيع أن يتحول متى أراد
إلى شجرة كرز
أو علبة كبريت...
أريد فما جديدا
تخرج منه الكلمات
كما تخرج الحوريات من زبد البحر
وكما تخرج الصيصان البيضاء
من قبعة الساحر
خذوا جميع الكتب
التي قرأتها في طفولتي..
خذوا جميع كراريسي المدرسية
خذوا الطباشير
والأقلام
و الألواح السوداء
وعلموني كلمة واحدة أعلقها كالحلق في أذن حبيبتي...
أريد أصابع أخرى
لأكتب بطريقة أخرى...
فأنا أكره الأصابع التي لا تطول ولا تقصر
كما أكره الأشجار التي لا تموت ...ولا تكبر
أريد أصابع جديدة
عالية كصواري المراكب
وطويلة كأعناق الزرافات
حتى أفصل لحبيبتي قميصاً من الشعر
لم تلبسه قبلي...
أريد أن أصنع لك أبجدية
غير كل الأبجديات
فيها شيء من إيقاع المطر
وشيء من حزن الغيوم الرمادية
وشيء من توجع أوراق الصفصاف
تحت عربات أيلول...
أريد أن أهديك كنورا من الكلمات
لم تهد لامرأة قبلك
ولن تهدى لامرأة بعدك
يا امرأة
ليس قبلها قبل
وليس بعدها بعد

****

زبان و واژه یعنی تو...

می خواهم برای تو(اشعاری) و گفتاری بنویسم

بی شباهت با هر گفتار دیگر

و زبانی مخصوص توبیافرینم!

ببُرم  از آن (زبان،لباسی و بدوزم ) اندازه ی ابعادِ تن ات

و مساحت عشقم!

می خواهم ا ز صفحات فرهنگ لغت بیرون بزنم

و از دهانم اجازه بگیرم

- چرا که خسته ام از گردی ِ دهانم -

و دهانی دیگر می خواهم

که هر وقت بخواهم،بتواند

به درخت گیلاسی تبدیل شود یا به قوطی کبریتی!

دهانی تازه می خواهم

که واژگان از آن بیرون آیند...همچون پری دریایی از آب!

و همانند جوجه (کبوترِ) سفید از کلاه تردستان!

بگیرید ازمن،هرکتابی را که در کودکی ام خواندم!

و بگیرید دفترهای مدرسه و گچها را

 و مداد و تخته سیاه...

وبه جایش یک واژه ی تازه یادم بدهید

که بیاویزم چون گوشواره ای در گوش معشوقه ی خود!

انگشتان دیگری می خواهم

تا با شیوه ای تازه بنویسم

چرا که بیزارم از انگشتانی که ... نه دراز می شوند و نه کوتاه!

همان گونه که بیزارم از درختانی ...که نه می میرند و نه قد می کشند!

انگشتانی تازه می خواهم

برافراشته چون دکل کشتی و دراز...چون گردن زرافه!

تا برای دلدارم ببُرم و بدوزم  پیراهنی از جنس ِ شعر

که نپوشیده همانندش پیش ازمن!

می خواهم برایت الفبایی بیافرینم

دیگرگون با تمام الفباهای دنیا!

که در آن کمی از بارش باران باشد

اندکی از غمگینی ِ ابر خاکستری ...

و کمی هم از درد ِ برگ ِ بید...هنگام له شدنش

زیر چرخ ارابه ی ِگرمای ِ شهریور!

می خواهم به تو گنجی هدیه دهم از (شعر) و گفتار

که نه هرگز پیش از تو داده ام آن را به زنی

ونه هرگز به زنی بعد از تو خواهم داد

ای بانویی...که نه پیش از تو کسی بوده

 و نه بعد از تو کسی خواهد بود!

[ چهارشنبه دوازدهم تیر 1392 ] [ 0:9 ] [ محمد شیرازی ] [ ]
نامه ای به رئیس جمهوری (شعر طنز انتخاباتی)

آنچه پیش رو دارید،پیش بینی انتخاباتی من است در قالب مثنوی که از آخر به اول مرتب و به "دکتر حسن روحانی " ختم و تقدیم شده است.امیدوارم بخوانید و لذت ببرید.


ای جناب رئیس جمهوری

گر چه پیداست پاک رنجوری

خوب و خوش تیپ آمدی اما

شد پریشان یواش گیسوها

حق به دست تو بود، این پیکار

کرد بسیار مردمان ناکار

از رئیس و وزیر سابق تا

آن نظر کرده ی همین سالا

که خودش با رفیق فابریکش

سعی کردند تا دهندش کش!

چشم اسفندیارِ کابینه

که رئیسش می گفت: اونم اینه!

گرهش می زدند اول کار

که یقینا خود هم اوست،بهار

گره اما به یاری ایزد

باز شد نقشه هایشان هم زد!

غافل البته هم نباید بود

آه مظلوم بود، کردش دود

آن کلاهی که ساعت آخر

رفت توی وزارت کشور

سر عزت، به لطف بالایی

خورد بر چشم های مشایی!

تیر رد از کف نگهبانان

شد رها، کرد خانه اش ویران

و تو ماندی و هفت کاندیدا

کوهی از ادعا و لاف و ادا

*********************

مطمئن باش از این گروه هشت

یکی از زیرِ لیست،صدرنشست

گر چه در نام خود غرض دارد

شانسی اما نه در عوض دارد

اصفهانی ولی نباشد رند

کی چنان تو مسافری از هند!

گر چه این پُست کارِعهد عتیق

بعد عمری ریال را تحقیق

خوب فهمیده تا کجا عقبیم!

دل مبادا به حرف او بدهیم

باشد از او خیال تو راحت

مانعی نیست بر سر راهت!

*************************

نفر بعدی از ته ِ این لیست

فکر کردی به جز رضایی کیست؟

آن چنان ثابت است در میدان 

که نیوتن چنین نموده بیان:

"که انرژی اگر که گردد پاک

می شود باقی بقا بی آک

بنویسید این چنین پس از این

نیست قانون من به غیر همین

که نه این محسن انتخاب شود

نه به دل دارد انصراف دهد!

بلکه از دوره ای به دوره ی بعد

منتقل می شود به هر ترفند"

آک عیب است در زبان دری

گفتم این را که دهخدا نخری!

وقت اندک و نامزد بسیار

همگی از همین الآن بیدار

**********************

هست از این خیل ،سومی حداد

مرد فرهنگ، بی گلایه و داد

عادل اما نه پور فردوسی

عاشق شعرِ شاعر طوسی

صاحب 40 مقاله صدها بیت

بیت شعر البته نه خانه و گیت

از همان بیت ها که وقت حساب

نان به جایش نمی دهند و کباب

یحتمل هم همین که شد ناکام

باز گردد به گوشه ای بی جام

بنشیند و وصف این ایام

بنویسد به سبک خواجه ، تمام

دور مجنون گذشت و رفت ای دوست

"هر کس این پنج روز نوبت اوست"

یا به قول حکیم ابوالقاسم

که شده فارسی به او قائم

این سرای سپنج بی کردار

هست همواره اش همین در کار

پشت بر زین اگر تو را بنهد

از پَسَش زین به پشت هم بدهد!

*************************

چارمین مرد این وسط نه بعید

که شود دیپلمات زبده،سعید

ترکه ای، عینکی است، جانباز است

و در پنج و یک بر او باز است

یک دو سالی است با تلاش وی

تیر و خردادماه و بهمن و دی

توپ ما در زمین کاترین است

نیست شوخی، سعید ما این است!

این درست است اولی او نیست

نمره ی هسته ایش اما بیست

و تو فردا رئیس آینده

که شدی بی خیال با خنده

بگذارش که در خزان و بهار

بگذارد گروه شش سر کار!

***********************

عارف ِ یزدی است پنجم مرد

آشنا مردی از تبار درد!

دکترای امور سیم و برق

صبح تا شام در تفکر غرق

که چگونه و از کدامین راه

نور بیرون بیاورد از چاه

عقل و اخلاق را دهد پیوند

هم چنان چایی و پیاله و قند!

خوب می دانم این که این عملن

آب کوبیدن است در هاون

این افق، آرزو و چشم انداز

صبر می خواهد و امید دراز

صبر ما هم چو زلفمان کوتاه

و پر از چاله چوله باشد راه!

ولی از این گروه،بی زد و بند

خودِ جنس معاون اولی اند!

و تو از بیست و پنجم خرداد

نبر او را را به سادگی از یاد

بدهش پُست فوق را حتمن

قول آن را بده به مردم و من!

**************************

ششمین مرد طبق این اوصاف

مشهدی شهردارِ قالیباف!

خلبانی که از هوا دل کند

خورد با سبزه و علف پیوند

کرد تهران پر از پل و تونل

برج ها کرد رو به بالا ول

گرچه در غالب مناظره ها

می زند شهرداری اش سرِ ما

قاطی وعده هاش دور از جان

لاف دارد برای پیر و جوان!

"که منم آن که گر سرم برود

قول هایم ز خاطرم نرود

دگمه ی ضبط ِ فیلم ما بزنید

لاف اگر بود،بی هوا بزنید"

الغرض با تمام این حرفا

باز کن از برای او هم جا

یا به کابینه ات وزارت راه

بده او را اگر چه با اکراه!

یا سفارش بکن که شوراها

شهردارش کنند آقا را

تا ببینند مردم تهران

تونل و برج های بی پایان!

*********************

هفتمین مرد و دوم از سر لیست

مرد طب و امور دیپلماسی ست!

شانزده سال آزگار نشست

روی کرسی خارجه ،نشکست

گشت با ذره بین و این چیزا

نُک دم تا به شاخ افریقا

آخر سر نماند در آن جا

کشوری که نداشت رابطه با

ما و این گونه هست کارش بیست

او کسی جز علی ِ اکبر نیست

نام و فعلش حکایتی دارند

رویکرد ولایتی دارند

نه علی اکبری که کرمانی است

صحبت از آن وزیر تهرانی است

ماه گردون کجا و ماه من؟!

او هوایی است این یکی به چمن!

و تو فردا که رای آوردی

پایمردی کن و جوانمردی

بگذارش وزیر خارجه ات

پشت سر تا نباشدش گله ات

شاید این دفعه آفریقا ول کرد

فکر بکری برای مشکل کرد

*************************

هشتمین مرد و اول این لیست

سابقا هسته ای و روحانیست

در لباس و شناسنامه یکی ست

می شود گفت کاندیدای تکی ست

گفته تدبیر ، امید هم دارد

دیده ام من ،کلید هم دارد

دل ما هم به این کلید خوش است

به کلیدی که مشکلات کُش است

با همه قفل ها که روی هم است

با وجودی که یک کلید کم است

چشم من عین هر چه ایرانی ست

دوخته بر کلید روحانی ست!

کمر همتت، تو سفت ببند

باز کن معبری به هر ترفند

سر و سامان بده به تحریما

ببر از رو باراک اوباما!

مرغ و بنزین، برنج را حتمن

بکش از آسمان به روی چمن!

ولی ارواح هر که داری دوست

کوری چشم هر کسی بدگوست

به خداوند و حضرت عباس

بده فرمان که قیمت اجناس

دنده سمت عقب نماید کج

بلکه کم شد طلاق، قهر و لج!

ای که روحانی ای به نام و لباس

کرده ای از صمیم دل احساس

حق ما ، فرد فرد ایرانی

عشق ، آزادی است و ارزانی

الغرض نامه رو به پایان است

گرچه با تو سخن فراوان است

منم و آرزوی بهروزی ات

و دعایی برای پیروزی ات!

[ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392 ] [ 0:42 ] [ محمد شیرازی ] [ ]
أحبك أحبك وهذا توقيعي دوستت دارم...و این امضای من است (ترجمه ی شعر "هل عندک شک" نزار قبانی)

1 

هل عندك شكٌ أنك أحلى امرأةٍ في الدنيا؟

در اینکه تو بهترین زن دنیایی،شک داری؟ 
وأهم امرأةٍ في الدنيا ؟

شک داری که مهم ترین زن دنیایی؟
هل عندك شك أني حين عثرت عليك

ملكت مفاتيح الدنيا ؟

شک داری از  روزی که به دستت آوردم

دنیا مال من شد؟
هل عندك شك أني حين لمست يديك

شک داری از وقتی که گرفتم دستت را 
تغير تكوين الدنيا ؟

چگونگی پیدایش دنیا دیگرگون شد؟ 
هل عندك شك أن دخولك في قلبي

شک داری در اینکه ورودت در دل من 
هو أعظم يومٍ في التاريخ

بزرگترین روز تاریخ و
وأجمل خبرٍ في الدنيا ؟

بهترین خبر دنیا بود؟ 
2
 
هل عندك شكٌ في من أنت ؟

شک داری تو که هستی و چه جایی (در دل من) داری؟ 
يا من تحتل بعينيها أجزاء الوقت

ای آن که  چشمانش همه ی ساعتهای عمرم را  پُر کرد!
يا امرأةً تكسر، حين تمر، جدار الصوت

 بانویی که گذشتنت از هرراهی، دیوار صوتی را می شکند! 
لا أدري ماذا يحدث لي ؟

حیرانم که چه بر سرم آمده است؟! 
فكأنك أنثاي الأولى

گویا که نخستین زن زندگی ام هستی 
وكأني قبلك ما أحببت

وگویا پیش از توعاشق نبوده ام!
وكأني ما مارست الحب . . ولا قبلت ولا قبلت

و گویا هرگزعشق نورزیده ام .. یا لبان کسی را نبوسیده لبم! 

ميلادي أنت .. وقبلك لا أتذكر أني كنت

تو تولد دیگرمن هستی و پیش از تو نمی دانم که بوده ام !؟ 
وغطائي أنت .. وقبل حنانك لا أتذكر أني عشت

و پوشش من تویی ..و یادم نیست پیش ازمهرِ تو چیزیاز زندگی ام !

وكأني أيتها الملكه

و تو گویا ملکه ام!

من بطنك كالعصفور خرجت

همچون گنجشکی از درونت بیرون آمده ام!
3
 
هل عندك شكٌ أنك جزءٌ من ذاتي

در اینکه بخشی از وجود منی شک داری؟ 
وبأني من عينيك سرقت النار

و در اینکه من از چشمان تو دزدیدم آتش ِ(عشق؟ )
وقمت بأخطر ثوراتي

و بزرگترین طغیان زندگی ام  را کردم آغاز؟ 
أيتها الوردة .. والياقوتة .. والريحانة

ای گل و یاقوت و بوی خوشم!

والسلطانة

ملکه ام!
والشعبية

ملت من

والشرعية بين جميع الملكات

آیین من و قانونم  بین همه ملکه های دنیا
يا سمكاً يسبح في ماء حياتي

ای ماهی در آب حیاتم مشغول شنا!
يا قمراً يطلع كل مساءٍ من نافذة الكلمات

ای مهتابی که غروب هر روز

از پنجره ی اشعارم داری آغاز و طلوعی زیبا

يا أعظم فتحٍ بين جميع فتوحاتي

ای با شکوه ترین پیروزی من بین همه ی پیروزی ها!
يا آخر وطنٍ أولد فيه

تو آخرین جایی هستی که در آن دنیا می آیم 
وأدفن فيه

و همانجا می روم  در خاک 
وأنشر فيه كتاباتي

 و همانجا مجموعه ی اشعارم را بیرون خواهم داد!

4 
يا امرأة الدهشة .. يا امرأتي

ای بانوی شگفت انگیز..بانویم!
لا أدري كيف رماني الموج على قدميك

نمی دانم چگونه مرا موج دریا پیش پایت افکند؟! 
لا ادري كيف مشيت إلي

نمی دانم که چگونه به سویم آمدی؟  
وكيف مشيت إليك

و چگونه (دلم) سویت آمد؟ 
يا من تتزاحم كل طيور البحر

ای آن که تمامی مرغان دریایی 
لكي تستوطن في نهديك

بر سرلانه گرفتن در پستانهای تو در جنگ اند! 

كم كان كبيراً حظي حين عثرت عليك

چه خوش اقبالم که تو را در چنگ آوردم!

يا امرأةً تدخل في تركيب الشعر

بانویی که شدی بخشی از شعر 
دافئةٌ أنت كرمل البحر

تو چنان ماسه ی دریا گرمی

رائعةٌ أنت كليلة قدر

و شگفت انگیزی چون شب قدر!
من يوم طرقت الباب علي .. ابتدأ العمر

از روزی که  زدی درِ خانه ی من..گویا دوباره به دنیا آمدم !
كم صار جميلاً شعري

و چه زیبا شد شعرم  
حين تثقف بين يديك

وقتی که به آرامش دستان تو رسیدم 
كم صرت غنياً .. وقوي

چه توانا  شدم و ثروتمند

لما أهداك الله إلي

وقتی که خدا تو را  قسمت من کرد! . . 
هل عندك شك أنك قبسٌ من عيني

شک داری که شراره ای از چشم منی؟ 
ويداك هما استمرارٌ ضوئيٌ ليدي

و دستانت..خطی از نور، رسیده به دستانم؟ 
هل عندك شكٌ

شک داری 
أن كلامك يخرج من شفتي ؟

سخنانت از لبهای من بیرون می آید؟  
هل عندك شكٌ

شک داری 
أني فيك . . وأنك في ؟؟

که من و تو یک روحیم اما  در دو بدن؟! 
6
 
يا ناراً تجتاح كياني

 آتشی هستی که  تمام وجودم،محتاج توست! 
يا ثمراً يملأ أغصاني

و چنان پر باری که همه شاخه هایم سرشار از توست!  
يا جسداً يقطع مثل السيف

ای آن که همانند شمشیرمی بُری و
ويضرب مثل البركان

فرود آمدنت،چون گدازه ی آتش فشان پر نیروست!

يا نهداً .. يعبق مثل حقول التبغ

ای آن که  پستان معطر تو..همچون مزرعه ی تنباکوست  
ويركض نحوي كحصان

و به سویم می تازی چون اسب (ای دوست)! 
قولي لي

به من بگو
كيف سأنقذ نفسي من أمواج الطوفان

که چگونه رها سازم خود را از موج توفان؟
قولي لي

به من بگو 
ماذا أفعل فيك ؟ أنا في حالة إدمان

چه کنم باتو که معتادت شده ام اکنون؟!
قولي لي ما الحل ؟ فأشواقي

بگو چه چاره کنم؟ که شورو شوقم 
وصلت لحدود الهذيان

رسانده مرا به مرز جنون!

7 
يا ذات الأنف الإغريقي

ای آن که بینی تو چون  زنهای  یونانی است .. 
وذات الشعر الإسباني

و موهایت مانند زنان اسپانیایی!  
يا امرأةً لا تتكرر في آلاف الأزمان

بانویی که هزاران سال دیگر هم دنیا چون تو نخواهد دید! 
يا امرأةً ترقص حافية القدمين بمدخل شرياني

بانویی که درون رگهایم برهنه پا می رقصی (شاد)! 
من أين أتيت ؟ وكيف أتيت ؟

از کجا و چطور آمدی؟ 
وكيف عصفت بوجداني ؟

و چگونه هستی من را دادی بر باد؟ 
يا إحدى نعم الله علي

ای یکی از نعمتهای خدا بر سرمن .. 
وغيمة حبٍ وحنانٍ

ابر عشق و مهرم
يا أغلى لؤلؤةٍ بيدي

مروارید گرانقدری که در دست منی
آهٍ .. كم ربي أعطاني

آه..که خدا وند به من چه نعمتها داد!

 

 

[ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 ] [ 23:29 ] [ محمد شیرازی ] [ ]
بدنت،نقشه ی زندگی ام شده است (ترجمه شعر "جسمک خاطتی" نزار قبانی)

با سلام و تبریک سال نو،به مناسبت تقارن سال نو(اول فروردین-21 مارس-) با زادروز شاعر بزرگ سوری "نزار قبانی" یکی دیگر از اشعار زیبایش را تقدیم می کنم:

جسمك خارطتي                                     بدنت،نقشه ی زندگی ام شده است


زيديني عشقاً.. زيديني                            عاشق ترم کن،عاشق تر 
يا أحلى نوبات جنونی                             ای شیرین ترین تبهای دیوانگی ام
يا سفر الخنجر في أنسجتی                     گردش خنجر در رگهایم
 
يا غلغلة السکین                                  ای  فرو رفتن چاقو
زيديني غرقاً يا سيدتي                         غرق ترم کن.. بانویم
 
إن البحر يناديني                               که صدا می زندم دریا
 
زيديني موتاً..
 عل موت،اذ یقتلنی،یحیینی   بکُش و زنده کنم یک بار دیگر

                                                 چرا که وقتی می کُشی ام،زنده می کنی ام 
جسمك خارطتي.. ما عادت                 بدنت،نقشه ی زندگی ام شده است
خارطة العالم تعنيني                        و دیگر نقشه ی دنیا به چه کارم می آید؟
 
أنا أقدم عاصمةٍ للحب                        که  من ام کهن ترین پایتخت عشق!
 
وجرحي نقشٌ فرعوني              و زخم تن ام چون نقاشی ای از دوره ی فرعون است
 
وجعي.. يمتد كبقعة زيتٍ                دردم..
چون لکه ی روغنی کشیده شده 

من بيروت.. إلى الصين                   از بیروت..تا چین 
وجعي قافلةٌ.. أرسلها                       دردم،کاروانی است..که فرستادند آن را
 
خلفاء الشام.. إلى الصين                    خلفای شام..به سوی چین
في القرن السابع للميلاد                    در قرن هفتم میلادی

و ضاعت فی فم تنین..                       و درون ِدهان اژدها گم شد ..


عصفورة قلبي، نيساني                    گنجشک دلم،اردیبهشت ام! 

يا رمل البحر، ويا غابات الزيتون        ماسه ی دریا و جنگل زیتونم 
يا طعم الثلج، وطعم النار                   ای که داری طعم برف و آتش
 
ونكهة شكي، ويقيني                         و تویی عطر شک و یقین هایم!
أشعر بالخوف من المجهول.. فآويني      از ناشناخته ها می ترسم..پناهم ده
 
أشعر بالخوف من الظلماء.. فضميني      از تاریکی می ترسم..در آغوشم گیر
 
أشعر بالبرد.. فغطيني                       سردم شده..بپوشانم
 
إحكي لي قصصاً للأطفال                  برایم قصه های کودکانه بگو
 

اضطجعی  قربی                         کنارم دراز بکش

غنینی..                                    و برایم ترانه بخوان


 فأنا من بدء التكوين                         که من از آغاز پیدایش 
أبحث عن وطنٍ لجبيني                      درپی جایی بودم که بر آن سر بگذارم
عن حب امرأه                                 درپی عشق زنی
 
يكتبني فوق الجدران.. ويمحيني            که مرا بنویسد بردیواری ..و بعد

                                                    پاک کند از روی دیوارم  

عن حب امرأةٍ.. يأخذني                     در پی عشق زنی که مرا ببرد 
لحدود الشمس..و یرمینی                     
تا نزدیکی خورشید ..و رهایم سازد

عن شفه امراه تجعلنی                        درپی  لب های  زنی که مرا

کغبار الذهب المطحون                      چون گرد طلای  ساییده‌  ‌کند (بر لبهایش)

 
نوارة عمري، مروحتی                    چراغ نورافشان زندگی ام

                                                 نسیم خنکِ (صحرای دلم) 

قنديلي، بوح بساتيني                      فانوس پرنورم..                                                                                          راحتی باغ و بستانم 
مدي لي جسراً من رائحة الليمون..    برایم برپا کن،پلی
 ازعطرِخوش ِلیمو
وضعيني مشطاً عاجياً                 وهمچون شانه ی عاجی خود جایی بده من را 

  فی عتمه شعرک و انسینی           در تاریکی گیسویت ..و فراموشم کن                                                      

انا نقطه ماء حائره                                که من ام قطره ی آبی گرم 

بقیت فی دفتر تشرین                         باقی مانده در تقویم آبان ماه

یدهسنی حبک..مثل حصان قوقازی مجنون     عشق تو هم چون اسب قفقازی سرکش

                                                               وحشت زده ام می کند

یرمینی تحت حوافره                                و مرا  زیر سمهایش له خواهد کرد

یتغرغر فی ماء عیونی..                          ودر اشک چشم ام،غوطه خواهد خورد


زيديني عنفا زيديني                                 بر شدت عشق خود بیافزای
 
يا أحلى نوبات جنوني                               ای شیرین ترین تب های دیوانگی ام
 

من اجلک اعتقت نسائی                             که به خاطر تو،همه زنهایم را آزاد..

وشطبت شهادة ميلادي                                   و گواهی تولد خود را باطل کردم

وقطعت جمیع شرائینی ...                                  و بریدم همه رگهایم را...

[ جمعه دوم فروردین 1392 ] [ 12:10 ] [ محمد شیرازی ] [ ]
خال مهرویان و طبیعت بی جان! (یادداشت طنز)


خوشبختانه الان به لطف پیشرفتهای فراوان در حوزه ی فن آوری به ویژه بخش هوا- فضا،و صد البته بهبود وضع اقتصادی ملت(که در مصاحبه ی تلویزیونی ریاست محترم جمهوری در تاریخ 5 اسفند 91 نام نبرده ی مذکور اشاره ی مختصری به آن کرد و با تواضع خاصی از کنار نقش خودش رد شد!)اوضاع با سابق تومنی سی ریال - بلکه هم بیشتر-فرق کرده است.در همین راستا هم دیدیم در ادامه ی همین فضا، پراید 3 میلیونی اسبق و 7 میلیونی سابق، در عرض سه ماه به 20 میلیون هم رسید و صدای کسی هم درنیامد!

یکی از ثمرات قابل ملاحظه ی این بهبود اقتصادی که البته خیلی قبل از واریز عیدانه ی 85 هزار تومانی حاصل شد؛ رهایی از فن آوری قدیمی "یه سیم از خونه ی همسایه مون گرفتیم و هرچی اونا ببینن،ماهم می بینیم"در حوزه ی برنامه های تلویزیونی و فتح قله های تولید گیرنده های دیجیتال و دیسهای پایه دار است که باعث شده ایرانیان عزیز از آن اوضاع خفت بار و وابستگی به همسایگان رهایی پیدا کنند.

هزار البته با توجه به اصل "خال مهرویان سیاه و دانه ی فلفل سیاه/هر دو جانسوزند اما این کجا و آن کجا؟" و با عنایت به فاصله ی میان ماه من تا ماه گردون که زمین تا آسمان را به خودش اختصاص داده است؛قصد مقایسه ی برنامه ها را نداریم.صد هزار البته منکر این قضیه هم نباید شد که وقتی لبنیاتی های امروز و ماست بندهای سابق هم حاضر نیستند به ترشی ماست شان اعتراف کنند؛ نباید از صدا و سیمای محترم انتظار داشت خدای نکرده در مورد قرار داشتن ابرو بالای چشم اوضاع اقتصادی مملکت حرفی بزند یا زبانم لال، تصویر و گزارشی نشان بدهد.ولی خدا مابین و حضرت عباسی، این وسط نمی شود از سوالی گذشت که بیخ گلو و قسمت اعظمی از ذهن مان را به خودش اختصاص داده است.

لازم به توضیح است که بعد از عمری تماشای برنامه های دو طرف، هنوز که هنوز است نفهمیده ایم در حالی که  در بخش های خبری تلویزیون ما صبح تا شب از اسپانیا بگیر برو تا یونان و بیا تا ایتالیا و فرانسه و انگلیس و آمریکا، یا اعتصاب کارگران است یا مردمشان تظاهرات علیه سیاستهای اقتصادی دولت دارند یا پلیس با معترضان درگیر است؛ چرا نه قیمت  پرایدشان یک شبه دو برابر می شود،نه پسته شان سه برابر؟

بعد وقتی نیم ساعتی از خبرهای بحران در اقصا نقاط جهان گذشت و نوبت به گزارشهای خبری کشور عزیزمان رسید؛ این اخبار و گزارشها عبارتند از: "حالا تصاویری ببینیم از  بارش زیبای برف  در اردبیل"،"توجه شما را جلب می کنیم به تصاویر بارش باران در رشت" و "تصاویر زیبایی از طبیعت بی جان در اندیکا!"

خدا هم از سر تقصیرات ما نگذرد اگر در این برهه ی حساس کنونی، بخواهیم به این قضیه اعتراض کنیم که چرا صدا و سیمای مان محض تنوع و به خاطر دل مردم  بیچاره ی اروپا و آمریکا و... هم که شده؛ تصاویر طبیعت بی جان و جاندارشان را نشان نمی دهد؟


آدم حسابی

 *چاپ شده در ویژه نامه نوروزی روزنامه کارون.27 اسفند 91*

[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 ] [ 22:35 ] [ محمد شیرازی ] [ ]
کارون و کارد ما (یادداشت طنز)

ما هم خبر داریم دوران ِ "خوشا به حالت ای روستایی/چه  شاد و خرم چه با صفایی" مثل خیلی از دورانهای دیگر از قبیل نان قرصی دو تومان و بنزین لیتری صد تومان به سر آمده و اوضاع در مرحله ی "عجب رسمیه رسم زمونه" و قصه ی برگ و باد خزون به سر می برد اما به هر حال یک بَرهایی هستند که همین طور پشت سر هم و به قول شاعر،"هر دم از این باغ" می رسند و نمی شود از کنارشان گذشت.

 نوبرانه ای که در همین راستا در جلسه ی مورخ ششم دی ماه 91 هیات دولت،از وانت پیاده و به بازار عرضه شده،تصویب طرح شهرستان شدن کوت عبدالله اهواز با نام شهرستان "کارون" است.اقدامی که اگر 40 سال پیش انجام می شد؛به احتمال زیاد نصف بیشتر ِکتابهای تاریخ واجتماعی ابتدایی تا دبیرستان در سی سال اخیر را به خود اختصاص می داد تا به دانش آموزان عزیز ثابت کند  اقدامات رژیم سابق در نابودی زندگی روستایی و بر هم زدن بافت عشایری،چه تاثیرات مخربی داشته است.اما حالا بر منکرش لعنت که گامی است برای محرومیت زدایی و رفاه حال این عزیزان!

لازم به توضیح است که در همین راستا نمایندگان اهواز در مجلس هم  تقسیم شدند به دو دسته ی "مخالف" به سرپرستی و عضویت "سید شریف حسینی" و" موافق" با حضور "شکر خدا موسوی"که ما دراینجا و محض خاطر رعایت بی طرفی،دلایل دو نفرشان را می نویسیم.قضاوتش با شما.

سید شریف گفته:"دولت برای این کوت عبدالله را به شهرستان تبدیل کرده که کسی به شهرستان شدن حمیدیه اعتراض نکند."در همین زمینه یاد خاطره ی یکی از آشنایان سن و سال دارمان افتادیم که شخصا در یک زمانی  که ما دو سال داشته ایم،در روزنامه این تیتر را دیده که "برای رفاه حال فرهنگیان، حقوق کارمندان راه و ترابری 50 درصد افزایش پیدا می کند."

البته شخصا حمیدیه را از نزدیک ندیده و فقط از کاهوهایش خورده ام اما به عنوان کسی که بیش از ربع قرن از عمرش را در همین کوت عبدالله مذکور گذرانده است؛ به استحضار می رساند که با این سرعتی که ما دیدیم و آسفالت و تلفنی که پایشان 20 سال بعد از تاسیس به آنجا رسید،تا بخواهیم شهرداری و اداره برق و دارایی و...اش را ببینیم؛یا سوی چشممان تمام شده یا عمرمان!

در یک راستای دیگری البته شکر خدا خان موسوی به عنوان موافق گفته:"این حرکت ترسیم دنیایی تازه و بهره مند و لبریز از عدالت و فرصت های برابر است."که ناگفته پیداست الهی خدا از دهانشان بشنود اما با این سابقه ی به چشم دیده ای که عرض شد،عملی شدنش از رد شدن شتر از سوراخ سوزن که خدا در قرآنش مثال زده هم سخت تر است!

یک راستای دیگری هم هست که ما را بی اختیار سوق می دهد طرف اردوگاه مخالف و  عبارت است از بیکاری ناشی از راه افتادن احتمالی تصفیه خانه های شهرستان کارون.چرا که در ده سال اخیر و با این  با اوضاع آب،حدود هزار نفر از دارندگان وانت و موتور سه چرخه شغل شریفی پیدا کرده اند به نام "فروش آب تصفیه" و خدا راضی نیست از کار بیکار شوند.

ضمن اینکه بد نیست توجه طرفداران تاسیس این شهرستان را به این ضرب المثل هم وطنان شوشتری مان جلب کنیم که می فرمایند:"همه چیم آراسَس،کارد ِ کُـلُم بی دسَس".که یعنی نیست که حالا همه ی مشکلات ریز و درشت کلانشهر اهواز –حالا شما از ریزگردهاش بگیر برو تا آب و دور از جون شما فاضلابش- حل شده،درد و مشکل  باقی مانده  اش فقط همین شهرستان شدن کوت عبدالله بوده که مانع از برپایی جشن خودکفایی و خوردن آش رشته ی حل مشکلاتش شده که این یکی هم حتما همین روزها و هم زمان با آغاز فاز دوم هدفمندی یارانه ها تمام می شود و ما یک دل سیری هم آش می خوریم!

[ جمعه هجدهم اسفند 1391 ] [ 22:33 ] [ محمد شیرازی ] [ ]
الی رجل...(ترجمه ی شعر "برای آن مرد" نزار قبانی)

متى ستعرف كم أهواك.. يا رجلا

کی می فهمی که چقدر عاشقت بودم؟!

أبيع من أجله الدنيا.. وما فيها

ای مردی که برایش دنیا را دادم!

يا من تحديت في حبي له.. مدنا

ای آن که چه کشورها به مبارزه

 در راه عشقش پیمودم!

بحالها.. وسأمضي في تحديها

و هنوز..بر این مبارزه پابرجا ماندم!

لو تطلب البحر.. في عينيك أسكبه

 اگردریا می خواهی.. در چشمانت می ریزم!

أو تطلب الشمس.. في كفيك أرميها

 و اگرمی خواهی خورشید.. در دستانت می گذارم!

أنا أحبك… فوق الغيم أكتبها

روی ابر آسمان می نویسم.. دوستت دارم

وللعصافير والأشجار.. أحكيها

و برای گنجشکان و درختان،حکایت آن می گویم!

أنا أحبك… فوق الماء أنقشها

دوستت دارم را ...نقاشی می کنم روی آب

وللعناقيد.. والأقداح أسقيها

وبه خوشه ی انگور و قدحها می نوشانم

أنا أحبك… يا سيفا أسال دمي

دوستت دارم...ای شمشیر تشنه به خونم

يا قصة لست أدري ما أسميها

ای قصه ای که نمی دانم چه بنامم؟!

 أنا أحبك… حاول أن تساعدنی

دوستت دارم ..باید کمکم بکنی

فإن من بدء المأساة ينهيها..

تا اگر(روزی) کسی آغاز رنجاندن کرد، بازش داری

وإن من فتح الأبواب يغلقها..

یا دری اگر باز کرد، ببندی

وإن من أشعل النيران.. يطفيها

واگر آتشی افروخت،خاموشش بکنی

يا من يدخن في صمت ويتركني..

ای کسی که سیگارش را در سکوت،کشید و ترکم کرد

في البحر أرفع مرساتي.. وألقيها

در دریا و لنگر کشید .. و رهایم کرد

ألا تراني في بحر الحب.. غارقة

مگر نمی بینی در دریای عشق..در حال غرقم

والموج يمضغ آمالي ويرميها..

 و موجش.. آرزوهایم را می گیرد و در هم می کوبد

انزل قليلا عن الأهداب.. يا رجلا

کمی از مژگانم پایین بیا..ای مردی

ما زال يقتل أحلامي.. ويحييها

که هنوز، می کشی رویاهایم را و زنده می سازی

كفاك تلعب دور العاشقين معي..

بس کن دیگر نقش عاشق ها را با من بازی کردن

وتنتقي كلمات لست تعنيها..

و بر زبان آوردن کلماتی که نمی دانی  معنی آنها را !

كم اخترعت مكاتيبا.. سنرسلها

چه نامه ها که نوشتم...به  آن امید که روزی برایت بفرستم

وأسعدتني ورود.. سوف تهديها

و چه گلهایی که هدیه ی آنها در آینده از سوی تو خوشحالم کرد!

وكم ذهبت لوعد لا وجود له..

و چقدر.. سر ِوعده های نبوده رفتم!

وكم حلمت بأثواب.. سأشريها

و چه لباسهایی که خریدنشان را دیدم درخواب!

وكم تمنيت لو للرقص تطلبني..

و چقدر آرزو کردم روزی اگر دعوتم کردی که برقصم با تو

وحيرتني ذراعي.. أين ألقيها

و بازوانم حیران ماندند..کجا آنها را بگذارم؟!

ارجع إلي.. فإن الأرض واقفة..

پیشم برگرد...چرا که زمین از حرکت ماند!

كأنما الأرض فرت من ثوانيها..

گویا او هم از ثانیه ها ی خود گریزان است!

ارجع… فبعدك لا عقد أعلقه..

برگرد..چون بعد از تو نه گردنبندی خواهم آویخت

ولا لمست عطوري في أوانيها..

و نه دست به شیشه ی عطرم خواهم زد..

لمن جمالي؟ لمن شال الحرير؟ لمن

زیبایی ام برای که باشد؟شال ابریشم ام برای که؟

ضفائري منذ أعوام أربيها؟

و برای که باشد گیسوانی که.. این همه سال آنها را  پروردم؟!

ارجع كما أنت.. صحوا كنت أم مطرا..

هرگونه که هستی برگرد...بارانی اگر هستی  یا صاف!

فما حياتي أنا إن لم تكن فيها

 که زندگی به چه کارم می آید، تو نباشی اگر در آن دلدارم؟!

[ دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391 ] [ 0:10 ] [ محمد شیرازی ] [ ]