کچلِ آریایی و کچلِ انگلیسی

سِر وینستون چرچیل (۱۹۶۵-۱۸۷۴) نخست وزیر و سیاستمدار انگلیسی،طوری به سیاست و کیاست معروف بود که از دهه ی سیِ شمسی به بعد،حتی برای ایرانی های عادت دار به مثال زدن معاویه و عمروعاص به عنوانِ سیّاس ضرب المثل شد و "فلانی چرچیله" و اصلا خودِ "چرچیل" در فرهنگ شفاهی ملت عزیزمان؛جایِ اسمِ بعضی از فعالانِ عرصه ی بی پدر و مادرِ سیاست را گرفت.
همزمان با نامبرده،یک سیاستمدارِ ایرانی هم نخست وزیر بود به اسم دکتر محمد مصدق (۲۹اردیبهشت ۱۲۵۸-۱۴ اسفند ۱۳۴۵) که به جز همتایی،یک نقطه تشابه دیگری هم با هم داشتند که عبارت بود از کچلی!
حالا چرا روی این جنبه ی فیزیکیِ این دوتا تاکید داریم؛به خاطر پرداختن به یکی دیگر از لشکرِ جعلیاتِ فضای مجازی است که مناسب دیدیم امروز و در سالروز کودتایِ آمریکایی-انگلیسی ۲۸ مرداد مطرح کنیم‌.چون با این اوضاعِ کرونا که معلوم نیست کی مرده است و کی زنده؛صبر کردن تا ۲۹ اسفند و سالروز ملی شدن صنعت نفت برای طرح این موضوع،صلاح نیست!
جمله ی همه جای فضای مجازی گرفته این است که چرچیل گفته:"ما از هیتلر و ارتش عظیم آریایی اش شکست نخوردیم ولی یک آریایی کچل با یک خودنویس ما را شکست داد و از سرزمینش بیرون کرد."
در اینکه دکترِ مذکور یک شخصیتی بوده در مایه هایِ خواجه نظام الملک و امیر کبیر با آخر عاقبتِ حَسَنکِ وزیر (حالا با یک درجه تخفیف از اعدام به تبعید تا روز ترحیم) حرفی نیست.ولی به پیر و پیغمبر،جمله ی بالایی را هر که گفته باشد؛چرچیل نگفته! چیزی که ما دیده ایم و هست؛جمله ای است که با عرض معذرت از روحِ مصدقِ مرحوم و طرفدارانِ مغموم،واو نندازش  را از صفحه ۱۳کتاب "همه مردان شاه" اثر استیون کینزر نقل می کنیم که نوشته چرچیل گفته: "مصدق،پیرمرد دیوانه ای است که قصد نابودی کشورش را دارد و عاقبت هم کشورش را تحویل کمونیستها خواهد داد!"
می بینید محضِ علاج،یک کلمه این دوتا شبیه هم نیست! یعنی در واقع،به ضِرسِ قاطعی؛کار،کارِ یکی از همین آریایی های کچل،بلکه هم مودارِ خودمان بوده که با این جعلِ بین الملی؛خواسته هم عرض ارادتی به هیتلر و ارتش آریایی اش داشته باشد،هم سیاستمداری چرچیل را ببرد زیر سوال و نخست وزیرِ خودمان را بالابالاها!
حالا بماند که گردشِ روزگار،برایِ مصدقِ ما یک فقره نام‌ نیک بیشتر باقی نگذاشت و پیروزِ ماجرا،کچلِ انگلیسیِ بدون خودنویس بود که از چند ماه بعد از  ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تا ۲۵ سال بعدش با دوستان ریختند سرِ نفتِ ملتِ کچلِ آریاییِ ما و طوری خورد و بُردِش کردند که خوب شد نه خودش‌ماند و  دید،نه شما بودید!
آدم حسابی-۲۸ مرداد ۱۳۹۹-

خوابِ ظن؟! نه خدایی خوابِ ظن؟!

قبلا می گفتند:"کج بشین و راست بگو".روز جهانی چپ دستان که رسید،نسخه ی به روزش اومد که "درسته ما چپ دستیم ولی همیشه راست می گیم!"حالا اینکه جمله بالا از تراوشهای ذهنی کدوم یکی از همدستانِ عزیزِ ما بوده؛خبر نداریم.جوابِ اون ۹۰ درصد هم که حتما می پرسند:مگه ما که راست دستیم؛همیشه دروغ می گیم؛با خودش! اگرهم حرف هم دستِ مذکور درست باشه؛چون عینِ واکسنِ کرونای روسیه،راست و دروغش معلوم نیست یا به قول امروزی ها راستی آزمایی نشده؛دست خودش و ما به جایی بند نیست!
اون بالایی ها رو گفتم که به این پایینی برسم.نهضتِ بعضی از این امروزی ها که از سر بیکاری؛بلکه هم خودشیرینی می گردند و یک چیزهایی در توجیه بعضی چیزها سر هم  و منتشر می کنند که هیچ فرهنگ لغت و امثال الحِکَم و قوطی عطاری به خودش ندیده!
مثل همین ضرب المثلِ "خوابِ زن چپه" که خدایی خود ما هم با روزگاری سابقه ی چپ دستی و گرایش های برابریِ جنسیتی(که دوستان در جریانند) کلاََ با مفهومش مشکل داریم ولی خُب از اونجا که  کاری از دستمون برای پاک کردنش از حافظه ی جمعیِ شفاهی و کتبیِ فرهنگ و ادبیاتمون بر نمیاد،گوینده ها و باوردارا رو سپردیم به خدا.ولی به همون ایزد منّان یک بار هم حتی به ذهنمون اینی نرسیده که بعضی از این امروزی ها توی صفحه و کانالاشون نوشته اند: ضرب المثل اصلش این بوده که "خواب ظن چپه!"توضیحش هم اینه که ظَن یعنی گمان.پس این یعنی خوابی که بر اساس ظن و گمانه،درست نیست،مرد و زن هم نداره!
اولا شما اگه خیلی راست می گین و دلتون می سوزه،بیایید و مثلِ من آدم وار،بگید ما این چپ بودن خواب زنها رو قبول نداریم.چرا املای کلّ آبا و اجدادِ ملت از ابتدای خلقت رو می برین زیر سوال؟! ثانیا علامه دهخدا و دکترمعین و این همه شاعر و دانشمندِ این دو هزارو پونصد سال اخیر،که هر کدوم‌ دو سه هزارتا کتاب خونده؛یکی شون به ذهنش نرسیده که این مدلی بنویسه؛شما از کجا درآوردید و می نویسید و می گید؟
ثالثا اصلا فرض محال در مورد این یکی حق با شماست که البته نیست!با این یکی چه می کنید که "زن از دنده ی چپ مرد آفریده شده"؟! تا دلتون هم بخواد آدم‌ هست که گفته اند و نوشتند و دیده ایم‌!
شاهد شعری بخواهید،هم از نظامی هست هم از جامی!
اولی گفته: زن از پهلوی چپ گویند برخاست 
نیاید هرگز از چپ راستی راست
دومی هم این:
زن از پهلوی چپ شد آفریده 
کس از چپ راستی هرگز ندیده
حتما این دو تا هم یعنی زن فکر می کنه از دنده ی چپ مردآفریده شده؛نازنین هم حتما اصلش ناظنین بوده!زن زندگی هم ظنِّ زندگیه لابد؟!
آدم حسابی-۲۵ مرداد ۱۳۹۹-

گوش شما و صدای ما

گوش شما و صدای ما
(رو دست قطعه یِ "اشکِ یتیمِ" پروین اعتصامی)

روزی که گفت هفته جاری گشایش است
آهی کشیدم‌ از ته قلبم که این سزاست؟!

پرسید این وسط زنم از من که باز چیست؟
این آه ها برای چه این بار پس هواست؟!

گفتم مگر الان نشنیدی حسن چه گفت؟!
او گفت:خُب..نه گشایش به سود ماست؟!

نزدیک گوش،چون که سَرَم رفت گفتمش:
جانا تو کی شنیدی از او یک کلامِ راست؟!

هر شنبه ای که گفت از امروز هست اوکِی!
روزی به جز رکورد نو از سکه یا طلاست؟!

یا یک هزار روی دلار است و بیشتر
یا موج تازه ی کرونا باز روی پاست!

"دنیای اقتصاد" نخواندی مگر عزیز؟☆
تا مُلتفت شوی که سوزش این بنده از کجاست؟!

نفتی که مفتی می دادیم کسی نخواست
در طرحِ تازه،مقصد آن جیبِ ما-شماست!

امسال نقد از تو بگیرند پول و بعد
تا سال دیگرش چه شود سود،با خداست!

هر چند باز هم سرِمان می رود کلاه
او سالها،به کَلّه یِ ما نیز آشناست!

اشکِ یتیم و آه فقیر و فغان ما
"زین قصه هفت گنبد افلاک،پر صداست"☆☆

وقتی در است این یک و دروازه دیگری
البته آنچه نشنود آن گوش،این نواست!

🌼🌼🌼
آدم حسابی-۲۰ مرداد ۱۳۹۹-
🌼🌼🌼
☆☆☆پی نوشت:
☆روزنامه دنیای اقتصاد-دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹-تیترِ یک
☆☆مصراع از حافظ است

این گشایش،اون گشایش،حالِ ما!

پروین بانو اعتصامی یک مثنوی بلند بالایی دارد که‌ البته با عنایت به اینکه صدی نود ملت ما هر گردی را گردو می دانند،مثنوی را هم فقط کار و تخصص مولانا می بینند و این یکی را هم با وجود ۷۰۰ سال تاخیر به‌ نامش نوشته اند.ولی خب هم خدا هست،هم مثنوی معنویِ مولوی و هم دیوان بانو رخشنده اعتصامی و این حکایت زیری که البته چون شعرش طولانی است؛خلاصه ی قصه را می نویسم.طالبین شعر اگر اینترنت دم دستشان بود،وقتی بنویسند: "پیرمردی مفلس و برگشته بخت/روزگاری داشت ناهموار و سخت"...پیدایش می کنند.
پیرمرد بالا (که البته آن موقع مثلش کم بود اما حالا روزگارش شبیه لا اقل ۹۶ درصد ملت امروز ماست) قوز بالا قوزش،پسر و دختر مریضش بودند و خرج دوا و دکترشان که دور از جون کارش را به گدایی کشانده‌ بود.بالاخره بعد از چند روز، نزدیک یک آسیابی،کشاورزی دلش رحم آمد و مقداری گندم بهش داد.پیرمرد که ناگفته پیداست کیسه هم نداشت؛گندمها را ریخت توی پیراهن و گره هم زد که نریزند و راه افتاد.
توی راه رو کرد به بالا و بعد از شکر خدا بابت گندمها،به ایشان گفت:حالا که این گره را از زندگی ام وا کردی؛باقی گره ها را هم خودت باز بفرما بلکه زندگی ما هم تکونی خورد.تو همین فکر و خیالا بود که نگاه کرد دید گره پیرهنش باز شده و هرچی گندم داشته؛ریخته زمین! این شد که همونجا دادش بلند شد که:خداوندا شما بعد این همه سال خدایی؛فرق این گره و اون گره رو نمی دونی؟!بعد وقتی نشست که روی همونا رو برداره و به یه زخمی بزنه؛زیرشون یک کیسه طلا دید.این شد که به توبه و غلط کردم افتاد و حکمت باز شدن گرهش رو فهمید و کیسه را برداشت و بی خیال گندمها دنبال حل بدبختی هایش با کیسه اهدایی خدا رفت!
حالا این وسط چرا امروز یاد این ماجرا افتادیم؛سر قضیه ی "گشایش" بود.همینی که ریاست محترم جمهوری قولش رو یه‌ ده روزی هست که به ملت داده و فعلا کسی چیزی ندیده! چرا‌که با عنایت به "نگران نباشید"های قبلی،که هر وقت گفت؛یه بلای تازه به جون ملت افتاد؛گشایش حتما یه چیزیه توی مایه های موج‌ سوم‌ کرونا؛بلکه هم‌ بدتر!
ضمن‌اینکه اونکه گره بگشود و طلا بنمود،خدا بود و قادر یکتا و این بنده که ما دیده ایم خیلی که گره گشایی  از دستش ساخته باشه،همون اولیه!
این هم یعنی همین‌ چندرغازی‌ که ته جیبمون‌ داریم همین روزا قراره یه بلایی سرش بیاد و بشیم مُفلسِ فی امان الله!باور نمی کنید،از گشایش که رونمایی کرد و یکی دو ماهی گذشت، می رسید به حرف امروز ما!
آدم‌ حسابی-۲۰ مرداد ۱۳۹۹-

سیب و ستاره و خاله!

وقت سیب و ستاره،خاله خبر نداره؛
وقت گریه و زاری،برید خاله رو بیارید!
این ضرب المثلِ موزونِ شوشتریِ فارسی شده، در واقع؛ورژن مونثِ قضیه "قوچعلی و پسران"(مقیم یکی از روستاهای ایران)است که در دورانِ ماقبلِ کرونا که چه عرض کنم،ماقبلِ دهه شصت،۱۱ تا پسر داشت.اهالی ده،هر وقت گرفتاری داشتند،می گفتند:بفرستید دنبالِ قوچعلی و پسراش.ولی وقت عروسی و جشن که می شد،می گفتند:به قوچعلی و پسراش نگید؛هم زیادن،هم زیاد می خورن!
کشور عزیزمان ایران با جمیع ساکنان،در قریب نیم قرن گذشته،دم به دم خاله ی مزبور و قوچعلی مذکور را جلوی چشم ما و جهانیان آورده و برده.حالا شما از پذیرایی مهاجرانِ افغان از دوران شوروی سابق بگیر بیا تا دوران طالبان و بعد برو تا کویتی های جنگ خلیج فارس و دوباره بیا تا آوارگان کلیه بلاد مسلمان!
با این همه اما در بی نمکیِ دست خاله و قوچعلی و رندی مهمانان نباید شک داشت.که بی استثنا،با گذشتنِ خرِ خویش از پل،چنان می روند و پشت سرشان را هم نگاه نمی کنند که صد رحمت به دشمنان!شاهد هم اگر می خواهید؛همان افغانستان که سد هیرمندش را به روی ما می بندد و عراق که برق از ما نسیه می خرد و خندان  است و وقت حساب و کتاب،پول ندارد و گریان و خواهانِ مبادله ی کالا به کالا به سبک نیاکان!
 حالا چرا یادشان افتادیم؛برمی گردد به سفر مکرون‌ رئیس جمهوری فرانسه به لبنان به دنبال انفجارِ هیروشیماطورِ بیروت و اعلام در دست‌گرفتنِ سکّانِ هدایتِ همه‌جوره (از بازسازی بگیر برو تا تغییرات سیاسی در حد وسع و امکان!) و استقبالِ سکنه از اظهارات ایشان!
البته بعید نیست بیرون دادن فیلمِ استقبالِ گرم اهالی،مربوط به مردم‌ سه طرفِ دیگر لبنان باشد و مردمانِ قسمتِ پایینِ نقشه اش را یا راه نداده باشند یا دوربین دستشان!
شاید هم تقصیر خودمان بوده که کمک هامان یک جهت رفته و شده مایه ی حسودیِ ساکنان سایر جهاتِ بیروتِ پرِ باروت و نیرات! البته عین قوچعلی و فرزندان و خاله،مطمئنیم برای بنّایی و نجّاری،پای ما وسط هست و دعوت سرِجا.اگر هم صدایمان نزدند، خودمان انسان دوستانه می رویم و انتظارِ دعوت به  عروسی اصلی و آراستنِ حجله ی حُسن و حتی ساقدوشیِ عروس و داماد هم نداریم.که سیب و ستاره همیشه نصیبِ نور چشمی ها شده و برای خاله و قوچعلی و پسران،که رقص و مطربی هم بلد نیستند؛خدمتکاری و فوقش افتخار شستنِ ظرف و ظروفِ مهمانان!

آدم حسابی-۱۸ مرداد ۱۳۹۹-

سر به پای آزادی (برای ۱۷ مرداد،روز خبرنگار)☆

سرخپوستِ خوب،فقط در آمریکا،سرخپوستِ مرده نیست!اینجا و در میانه ی رابطه ی کارد و پنیر گونه ی میان دو کشور هم؛آسمان همین رنگ است!که از چند مناسبتِ مذهبی اگر بگذریم،باقی،همه روز درگذشتِ یکی است که مایه ی بزرگداشت یاد او و البته برگزاری جشن و سمینار است!نمونه می خواهید؛روزهای "معلم" و "شعر و ادب" و "خبرنگار"!
اولی را که سالگردِ ترور شهید مطهری است،دانش آموزان در تحریفی آشکار؛چنان به جشن و سرور و اهدای کادو به آموزگاران مشغولند که از تنها چیزی که ذکری به میان نمی آید؛شهادت ایشان است.دومی هم که سالروز درگذشت محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار) است،به واسطه ی حضور مدعیانِ واقعیِ بسیار (از هوشنگ ابتهاج و احمدرضا احمدی زنده تا سهراب سپهری و احمد شاملو و فروغ فرخزاد و سیمین بهبهانیِ درگذشته) آنچنان مخالف دارد که بود ونبودش در تقویمِ رسمی فرقی برای دوستداران شعر و شاعری ندارد!
داستانِ سومی از همه اما پر آب چشم تر است.روزنامه نگاری (از نوع اصیل و حقگو و از جان گذشته اش البته) در این دیار،کم قربانی ندارد که دست کم در راستای حفظِ همان سنتِ پیشین،روز مرگشان،روزِ جشن و خاطره بازی همکاران باشد.میرزا جهانگیر خان شیرازی (۱۲۹۲ قمری-۱۳۲۶ قمری-۲ تیر ۱۲۷۸ شمسی)مشهور به صور اسرافیل، روزنامه نگار مقتول انقلاب مشروطه با دستور مستقیم محمد علی شاه با انداختن طناب از دو طرف به گردن و کشیدن و همزمان فرو کردن خنجر به شکم در باغشاه تهران،اولی است که شاید تنها برخی حرف و حدیثها درباره گرایشش به فرقه ی "بابیه" مانعِ گنجاندن نامش در زُمره ی روزنامه نگارانِ شایسته ی بزرگداشت باشد.
از او اما جوانتر و نزدیک تر به زمان ما هم هست.سید محمد رضا کردستانی،مشهور به میرزاده عشقی(۲۰ آذر ۱۲۷۳ همدان-۱۲ تیر ۱۳۰۳ تهران) شاعر؛نمایشنامه نویس و روزنامه نگار که با روزنامه "قرن بیستم" که افشاگری های بی پروایش ترورش به دستور رئیس اداره نظمیه ی در زمان نخست وزیری رضا خان (شاه بعدی) را در پی داشت و اتفاقا سید حسن مدرس(نماینده ی مجلسِ‌جسور آن زمان و مقبولِ این دوران) تدارک مفصلی برای تشییع جنازه و‌ ختمی در خورش دید.
در این بین اما قرعه ی فال به نام محمود صارمی (۱۳۴۷ بروجرد-۱۷ مرداد ۱۳۷۷ مزار شریف) افتاده.خبرنگار خبرگزاری جمهوری اسلامی مستقر در کنسولگری ایران در مزار شریف افغانستان که تفاوتش با آن دو،اول،در رسمی بودنِ سِمَت است و دوم در شهادتی بی ارتباط با شغل و در واقع، زائیده ی تعللِ مسئولان در جدی گرفتنِ حمله ی طالبان و دادن دستور ساختمان کنسولگری به ساکنان که حاصلش تیربارانِ حاضران بود.
زنده ی شایسته ی تقدیر البته میان این عزیزان کم نیست. مثل همه ی همکارانِ سابق و دوستانِ لایق آن روزها و این روزهایم..."همسایه ها"،مستاجرانِ ساختمان امانیه،خیابان‌ بوعلی،پلاک ۳۰ و دست اندرکارانِ شایسته ی آن چهار سال طلایی مطبوعات خوزستان (۱۳۸۵-۱۳۸۱) که خوشه چین خرمن اخلاق و دانش شان بوده و هستم.
عمرشان بسیار و فیروزی و بهروزی شان برقرار و راهشان پایدار...
محمد شیرازی-۱۷ مرداد ۱۳۹۹-

☆پی نوشت:

تیتر مطلب،برگرفته از شعری است از دیگر شهید روزنامه نگار،فرخی یزدی

آن زمان که بنهادم،سر به پای آزادی/دست خود زجان شستم از برای آزادی...

بیروت می سوزد...و من دوستت دارم...

بیروت می سوزد...و من دوستت دارم
بند اول از شعر شش بندی "بیروت تحترق...و احبک...نزار قبانی"

 وقتی که بیروت می سوخت
و آتش نشان‌ها لباس خونی آن می‌شستند 
و در تلاش برای..آزادی گنجشکهای زندانی
بر گل‌های گچبری شده بودند
من پابرهنه در خیابان‌ها 
روی (شعله های) آتش‌های سوزان و ستون‌های واژگون 
و تکه‌های شیشه ی شکسته دوان بودم 
در جست وجوی چهره‌ی تو...
که چنان کبوتری گرفتارِ چنبره ی زبانه های آتش بود 
می‌خواستم به هر قیمتی 
بیروت دیگرم را نجات دهم 
همان بیروتی که تنها…
مال تو بود و...مال من‌..
بیروتی که هر دوی ما را 
یک هنگام آبستن شد
و از یک پستان شیرمان داد 
و به مدرسه ی دریایمان فرستاد 
جایی که از ماهی‌های کوچک
نخستین درس‌های سفر...
فرا گرفتیم و 
و نخستین آموزه های عشق...

همان بیروتی که با هم
در کیف‌های مدرسه مان با خود می‌بردیم 
و میان چانه های خمیر و
و شیرینی کُنجدها
و کوزه های ذرت می‌گذاشتیم 
و همانی که...
در هر هنگامه ای از اوقاتِ عشقِ بزرگ خویش 
(بیروتِ تو)
و (بیروتِ من)
می‌نامیدیم اش...

🕳🕳🕳

بيروت تحترق .. وأحبك .. .. نزار قباني

1

عندما كانت بيروت تحترق ..

وكان رجال الإطفاء يرشون ثوبها الأحمر بالماء

ويحاولون إنقاذ العصافير المحبوسة ..

في قرميد بيوتها الورديه ..

كنت أركض في الشوارع حافياً

على الجمر المشتعل ، والأعمدة المتساقطة

ونثارات الزجاج المكسور

باحثاً عن وجهك المحاصر كحمامة ..

بين ألسنة اللهيب ..

كنت أريد أن أنقذ بأي ثمن

بيروت الثانيه ..

بيروت التي تخصك .. وتخصني ..

بيروت التي حبلت بنا في وقت واحد ..

وأرضعتنا من ثدي واحد ..

وأرسلتنا إلى مدرسة البحر ..

حيث تعلمنا من الأسماك الصغيره

أول دروس السفر ..

وأول دروس الحب ..

بيروت ..

التي كنا نحملها معنا في حقائبنا المدرسيه

ونضعها في أرغفة الخبز ..

وحلاوة السمسم ..

وأكواز الذرة ..

والتي منا نسميها ..

في ساعات عشقنا الكبير ..

( بيروتك ) ..

و ( بيروتي )

عقل خوبه... پدرِ پیری هم بسوزه!...

فقط شرم و حیا نیست که چیز خوبیست! عقل بهتر است.شاهدش هم خواجه عبدالله انصاری،شاعر و عارف قرن پنجم‌ هجری که گفته:"خداوندا آن را که عقل ندادی چه دادی و آن را که دادی؛چه ندادی؟!" اصلا از آن بهتر،فرمایش پیغمبر که فرموده:"اولَ ما خَلَقَ اللهُ العَقل."که یعنی "خدا اولین چیز آدم که آفریده،عقلش بوده و باقی را بعد.همانی که از بعدِ این حدیث پیامبر،شد مودبانه ی دیوانه! و وقتی کسی به یکی می گفت:طرف،اولِ ما خلقُ اللاهش خرابه،همون مجنون‌ و خدا شفاش بده؛منظورش بود!
این قرنطینه و بیکاری هم بد کوفتی است‌.ترس از کرونا و پیری هم که بیاید بغلش؛واویلا! دنبالِ آدمش می گردید؟زیادند البته اما این آخریِ ما را یاد خدا و پیغمبر انداخته؛در این زمینه پکیجِ کاملی از بالایی هاست! یعنی سرکار خانم "افسانه بایگان" که همین پریروزا و در آستانه ی ۶۰ سالگی،در مصاحبه با برنامه ی "عید همدلی" شبکه دوم سیما،در عرض دو دقیقه،همه ی خاطراتِ سی ساله اش با ما را (حالا از تُرکان خاتونِ سربداران بگیر برو تا مامانِ میتیل تو فیلم‌ "مریم و میتیل و بیا تا ناهیدِ سریالِ "دل") شُست و بُرد و از تهِ دل فهمیدیم اینکه حضرت سعدی فرموده:تا مرد سخن نگفته باشد/ عیب و هنرش نهفته باشد...یعنی چه!
این که دقیقا چه گفته،فیلمش را اگر ضمیمه می کردم بهتر بود اما چون حجمش زیاد است و ظرفیت اینستاگرام  و حوصله ی خوانندگانِ کِرام،کم؛خلاصه اش را می نویسیم که گفته:"چون فرکانس ویروس کرونا منفی بوده و سمتِ ترس و ناامیدی می آید؛این "الفِ" آخرش هم صعودی است؛اگر "کروناز" صدایش کنیم،چون "زِ" آخرش نزولی است؛از ما دور می شود و سمت مان نمی آید!"
ای پدرت بسوزد روزگار!چه بر سر آدمها که نمی آری...که این افسانه برای خودش سال ۱۳۵۵ نفر دومِ دختر شایسته ی ایران بود!هرچند البته نیتش خیر است و با توجه به اوضاع اقتصادی ملت؛دنبال چیزی می گردد از ماسک و الکل ارزانتر.و صد البته چه چیزی از حرف، مُفت تر!و هزار البته چه‌سود که این کرونا نه رادیوست که فرکانس بفهمد،نه آدم که با ناز گفتن،کسی سرش شیره بمالد!نه گوشِ شنوا برای "از شنبه" رفتن دارد؛نه دین برای دل به التماس خلق خدا دادن!
فلذا فعلا از صدا و سیما تبلیغِ درمان با نیش زنبور برمی آید و ارسال فرکانس،از ما هم‌‌ از خدا التماسِ شانس و آرزوی پیدا‌ شدنِ‌ درمانِ این ویروسِ نسناس!
آدم حسابی-۱۵ مرداد ۱۳۹۹-

از پنبه و بنفشه تا ترکیبیِ ترامپ-تبریزیان

"الاهی اینا رو خرجِ دوا دکتر کنی" و "خدا گذر آدمو دو جا نندازه،دادگستری و بیمارستان" فقط دو نمونه از اوجِ ارادت ملت ایران است به کادر درمان! همانها که تا پارسال،سر قضیه ی داشتن یا نداشتن کارتخوان در مطب ها؛چیزی نمانده بود کارشان با دولت و ملت به دادگاه بکشد که از شانسِ داشته ی آنها و نداشته ی ما دوتا،کرونا سر رسید و با سرگرم کردن هر سه تا به دوا درمان،مخالفان کارتخوان را به عرش اعلا و مواففان را به فرش زیر پا رساند و الان دیگه اوضاع طوری شده که کسی جرات نداره به یکی شون بگه بالای چشم تون حتی از این دو ابرو نقاشیا!
در یک چنین فضایی و با این میزان ارادتِ بالا؛کاملا طبیعی است که ملت بخواهند یک طوری این اعتماد و اعتقاد را به طرف مقابل منتقل کنند.که معروف  ترینش اینهاست:"این دکترا به جز یه مُشت گچ و شربت،هیچی ندارن!" و "اصلا ما هرچی تو پزشکی داریم،مال بو علی سیناست!"
نتیجه اش هم می شه:هجوم ملت‌ به‌ سمت عطاری ها و حکیم کانال دارا برای حمایت از دخل و خرجِ جانشینانِ شایسته ی ابن سینا!
از اون طرف هم در مملکتی که بانکهایش برای جلب اعتماد مردم‌، اسم مذهبی برای خودشان انتخاب می کنند تا با این مدل پشتوانه سازی ها،شکار را به تور و گاو صندوقها را به پولِ کرور کرور برسانند؛تکرار این مدلِ امتحان پس داده از طرف سایر اقشار،کاملا منطقی به نظر میاد!
اینجاست که یکی شون اسم دوایِ درمان کرونایش را "عطر پیامبر" و اون یکی "داروی امام کاظم" می گذارد.بقیه هم که مثلا مستقیم اسمِ امام-پیغمبری ندارند؛در و دکّانی باز کرده اند به نام طب اسلامی؛ شاملِ درمان با مقادیری عسل و نیش تولید کننده ی مذکور و سیاه دونه و پنبه و روغن بنفشه و عنبر نصارا! یکی دوتاشون از جمله اون نیش زنبوریه تازه "پشتیبانی برنامه "طبیب" شبکه سه رو هم دارند!کاری که اگر هرجای دیگر دنیا می شد؛نتیجه اش پلمب مغازه بود و تعطیلِ برنامه با شکایت وزارت بهداشت و درمان و معرفی مهمون و تهیه کننده به دادگاه و تیمارستان!
وضع جیب هم البته کم موثر نیست! در همین راستا بود که دولت از "در خانه بمانید" به "ماسک بزنید" رسید و ملت از "رمدیسیور" داخلی و خارجی به اون بالایی ها...آخری رو هم که ترامپ-تبریزیانی بود، پریروز دکتر مینو محرز،عضو ستاد ملی مقابله با کرونا لو داد و گفت: یک نفر در یک اقدام ترکیبی وایتکس رقیق شده با لیمو خورده؛بعدش هم عنبر نصارا دود داده بود و به حال مرگ رسونده بودنش بیمارستان!
آدم حسابی-۱۴ مرداد ۱۳۹۹-

هندونه،قاتل هرچی سرطونه!

امروز سوم اوت روز جهانی هندوانه است‌.طبیعتا این برهه ی حساسِ هر روز بدتر از دیروزِ کرونایی،جای بحث درباره ی اینکه چرا حتی هندونه روز جهانی داره و پسر نداره،نیست و شرح این خون جگر،مالِ وقتی دیگره.هر چند که با صحبتهای دیروز دکتر مردانی(عضو ستاد ملی مبارزه با کرونا) مبنی بر نبود چشم اندازی روشن حداقل تا ده سال آینده برای رفتنِ ویروس (همون که فروردین قرار بود در دمای ۲۴ درجه سانتی گراد بمیره و الان در دمای ۵۸ درجه ی اهواز هم هنوز داره می کُشه و خودش سرِپاست) بحث در خصوص این تبعیضِ پسرسوز (اگر کسی زنده موند البته) دست کم ده سال دیگه عقب افتاد!
در همین راستا مناسب دیدم به شایعه ی خاصیت ضد سرطانی تخمش بپردازم که چند سالیه توی تلگرام و اینستاگرام دست به دست می شه و می گه: "ویتامین B16 موجود تو تخم هندونه قاتلِ سرطان به حساب میاد!"
[[منظورشون همون سیاهای غیر قابل هضمه که فقط اون خیساش(معروف به تخمه شوشتری) اونم تنها به دستِ توانای همشهریا قابل خوردنشون‌می کنه و مدتیه از این پتانسیل استفاده بعمل نمیاد‌.با اون خشکاش هم که تهرانیا بهش می گن ژاپنی،اصلا کاری نداریم!]]
تازه بقیه اش جالبتره! در ادامه اومده: "شایعه ی استفاده نکردن تخم هندوانه،زمانی در کشورهای جهان سوم پخش شد که داروی ضد سرطان فوق العاده گرانقیمت اسرائیلی وارد بازار شد.جالبه بدونید یهودی های اسرائیل؛هندوانه را با تخمش می خورند.‌دقیقا به همین خاطر در اسرائیل،کسی به سرطان مبتلا نمی شود!"
حالا بماند اینکه اولا ویتامینی به اسم B16 نداریم.ثانیا وقتی ما سایه ی اسرائیلی ها رو با تیر می زنیم و رابطه و آدمی هم اونجا نداریم؛آمارِ هندونه با تخم خوریشون‌ (که مال تو خونه ها شونه) از کجا‌ دست ما میاد؟ ثالثا حالا با ما مشکل دارند،چرا به آمریکایی های دوست و برادرشون نمی گن که آمار سرطانِ اونا پایین بیاد؛سوالاتیه که اصولا جوابی نمی خواد‌.چون همه ی این خاصیت ها مال وقتیه که اصولا تخمی بخواد یه جایی از این شکمِ بی هنرِ پیچ پیچ بمونه که بعد سرِ فرصت یادش به خواصِ ضد سرطانیش بیاد!
اینکه خودِ اسرائیل هم مثلا سال ۲۰۱۱ رتبه ۱۱ تعداد سرطانی های دنیا رو داشته،حتما کار خودشونه و اینو شایعه کردن که کسی ازشون نپرسه شما چیکار می کنید که تخم هندونه هاتون تو شکمتون می مونه و سرطان سراغتون نمیاد؟! اگر هم‌ آمارشون راسته و به بهداشت جهانی پول ندادن،لابد مال این  نسل جدیدشونه که یا پنهون از خونواده،تخمای هندونه رو در میارن،یا روده هاشون خراب شده،روشون نشده به پدر مادر بگن و این بلا داره سرشون میاد!
آدم حسابی-۱۳ مرداد ۱۳۹۹-